
شور
شور عشقت هست در قلبم اي پدر
گرمي لبخندهايت هست در ذهنم اي پدر
مهرباني هايت همواره در من جاري است
ساز آواي صدايت هم هميشه با من است
از تو از عشق تو لبريز هستم اي پدر
من براي ديدنت با سر دوانم اي پدر
زندگي يعني پرواز در آغوش تو
مرگ يعني من بدون عطر تو
حرف آخر را برايت مينويسم اي پدر
با تو بودن را دوست دارم اي پدر

عزیزم به تو تبریک میگم خیلی دوستت دارم
نوشته شده توسط عاشق مسکین در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 ساعت 23:57 موضوع | لینک ثابت

یکی را دوست می دارم ،
ولی افسوس ، او هرگز نمی داند.
نگاهش می کنم شاید بخواند از نگاه من
او را دوست می دارم
ولی افسوس
او هرگز نگاهم را نمی خواند
به برگ گل نوشتم من که
او را دوست می دارم
ولی افسوس
او برگ گل را به زلف کودکی آویخت تا او را بخنداند
به مهتاب گفتم ای مهتاب
سر راهت به کوی او سلام مرا رسان و گو که
او را دوست می دارم
ولی افسوس
یکی ابر سیه آمد ز ره روی ماه تابان را بپوشانید
صبا را دیدم و گفتم ، صبا دستم به دامانت
بگو از من به دلدارم که
او را دوست می دارم
ولی افسوس
ز ابر تیره برقی جست و فاصد را میان ره بسوزانید
کنون وا مانده از هر جا دگر با خود کنم نجوا
یکی را دوست میدارم
ولی افسوس
او هرگز نمی داند !!!

نوشته شده توسط عاشق مسکین در جمعه بیست و یکم تیر 1387 ساعت 22:33 موضوع | لینک ثابت
رو در و دیوار این شهر ... همش از تو یادگاره ... توی این کوچه تاریک ... من و تنها نمی گذاره ... یاد حرفهای قشنگت ... که تو قلبم لونه می کرد ... یاد دلتنگی چشمات ... که من رو بهونه میکرد ... می زنه آتش به جونم ... پس کجایی مهربونم ... آخه من ترانه هام و ... واسه کی پس بخونم ... دل من هوات و کرده ... آخ کجایی نازنینم ... کاش که بودی و می دیدی ... بی تو من تنها ترینم ... توی این بازی که ساختی ... من همه هستیم و باختم ... زیر پات گذاشتی آخر ... عشقی که من از تو ساختم ... اگر تو دوستم نداشتی ... از دلم خبر نداشتی ... دلت از سنگ شده انگار ... که من و تنها گذاشتی ... می شینم منتظر اینجا ... تا تو برگردی دوباره ... تا بشینی پای حرفهام ... بریم تا ماه و ستاره ... می دونم می آیی یک روزی ... یک روزی که خیلی دیره ... یک روزی دل شک
ستم ... سر این کوچه می میره ... 
نوشته شده توسط عاشق مسکین در جمعه چهاردهم تیر 1387 ساعت 23:2 موضوع | لینک ثابت
|
مردنم راببين و بعد برو من كيم ؟ آن شكسته ، رفته ز ياد تكدرختي كه برگ و بارش نيست پاي در گل ، اسير طوفانها ورقي پاره از كتاب زمان قصه اي ناتمام و تلخ آغاز اشگ سردي چكيده بر سر خاك نغمه هايي شكسته دردل ساز تو كه بودي ؟ همه بهار ، بهار در نگاهت شراب هستي سوز از كجا آمدي ؟ كه چشم تو شد در شب قلب من ، طليعه ي روز در رگت خون زندگي جاري تنت از شوق و آرزو لبريز تو طلوع و من آن غروب سياه تو سراپا شكوفه ، من پاييز راستي را شنيده بودي هيچ شوره زاري كه گل در آن رويد ؟ يا زشبهاي تيره ، آخر ماه دلي افسرده ، روشني جويد ؟ تو كه بودي ؟ كه شوره زاره دلم _ با تو سرشار برف و باران شد كاسه خشك چشمهايم باز تازه شد ، رشگ چشمه ساران شد سبز گشتم ، زنو جوانه زدم ... با تو گل كردم و بهار شدم هر رگم جوي خون هستي شد پر شدم ، پر ز اتنظار شدم واي بر من ، چرا ندانستم بوفاي گل اعتباري نيست شاخه اي را نچيده ميبينم در كفم غير نيش خاري نيست راستي را چنان نسيم سحر تو گذشتي چه ساده زانچه كه بود من بجا مانده يكه و تنها . . . ميگريزم دگر ز بود و نبود بي من آري تو خفته اي آرام گر چه من لحظه اي نياسودم چكنم رسم عاشقي اينست چشم من كور ، عاشقت بودم بعد از اين ميگريزم از هستي بجهان نيز دل نميبندم . . . . . اي همه شادمانيم از تو بي تو هر گز دگر نميخندم آه اينك تو اي رطيل سياه وقت رفتن كنار خانه بمان تا ببيني چگونه ميميرم لحظه اي هم باين بهانه بمان صبر كن ، صبر كن ز باغ دلم گل شادي بچين و بعد برو ايكه زهر تو سوخت جانم را ... مردنم را ببين و بعد برو | |
نوشته شده توسط عاشق مسکین در سه شنبه چهارم تیر 1387 ساعت 22:24 موضوع | لینک ثابت
سلام میدونی چقدر دلم هواتو کرده چقدر خوب بود الان کنارم بودی
ولی تو بدونی اینکه بفهمی فقط لبخندی میزنی ولی نمیدونی
این لبخند تو برای من از هر چیزی که این دنیا باشه با ارزش تره
ولی وقتی لبخند میزنی من بیشتر میترسم که یه روز نتونم جواب
لبخندتو بدم وفقط سکوت کنم سکوت وسکوت واین برای من عذابه...........
من تمام شعرهای دنیای را جمع میکنه وبرای تو مینوسم تا بفهمی چقدر
عاشقتم عشق من زمینی نیست عشق من از روی هوا و هوس نیست
عشق برای تو پاکترین عشقه حتی پاکتر از عشق لیلی و مجنون...............
کاش میشد این مطالب را می خوندیولی حیف...............
وقتی میاد صدای پات
از همه جاده ها می اد
انگار نه از یه شهر دور
که از همه دنیا می اد
تا وقتی که در وامی شه
لحظه دیدن می رسه
هر چه که جاده ست رو زمین
به سینه من می رسه
ای که تو ئی همه کسم
بی تو می گیره نفسم
اگر تو رو داشته باشم
به هر چی می خوام می رسم
وقتی تو نیستی قلبمو
واسه کی تکرار بکنم
گل های خواب الوده رو
واسه کی بیدار بکنم
دست کبو ترای عشق
واسه کی دونه بپاشه
مگه تن من می تونه
بدونه تو زنده باشه
عزیزترین سوغاتیه
غبار پیراهن تو
عمر دوباره منه
دیدن و بو ئیدن تو
نه من تورو واسه خودم
نه از روی هوس می خوام
عمر دوباره منی
که تو رو واسه نفس می خوام

نوشته شده توسط عاشق مسکین در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 ساعت 21:48 موضوع | لینک ثابت

نوشته شده توسط عاشق مسکین در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 ساعت 21:34 موضوع | لینک ثابت
می نویسم نه از شرایطم نه از آنچه دارم. می نویسم از نداشته هایم می نویسم از
سرزمینی که قدم به آن برایم ابدیت است . در آسمان دیار من هوایی نیست تا
نفسی باشد. سرزمین من تعریفی برای قدم زدن ماندن رفتن ... ندارد. در دیار من
بودنی نیست پس تعریفی نخواهد بود. می نویسم از برای دلم که در آسمانم ملکه ی
ستاره هاست. می نویسم از شب از تاریکی از زیبایی نامحسوس آن از تنهایی های
نافرجام آن... مدتهاست که دستهایم توان نوشتن ندارند اما خواهم نوشت. مدتهاست
که بودنم بیهودگی ست اما می مانم هرچند بی وجود ![]()
نوشته شده توسط عاشق مسکین در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 ساعت 20:26 موضوع | لینک ثابت
عشق يعني مرگ از يك نگاه
غرق در گلبوسه تا وقت پگاه
عشق يعني عطر خجلت ....شور عشق
گرمي دست تو در آغوش عشق
عشق يعني "بي تو هرگز ...پس بمان
تا سحر از عاشقي با او بخوان
عشق يعني هر چه داري نيم كن
از برايش قلب خود تقديم كن

نوشته شده توسط عاشق مسکین در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 ساعت 22:50 موضوع | لینک ثابت
وقتی می خواستم زندگی کنم راهم را بستند
وقتی می خواستم به راه عشق بروم گفتتند گناه است
وقتی به راستی سخن گفتم گفتند دروغ است
وقتی به ستایش رو آوردم گفتند خرافات است
وقتی خندیدام گفتند دیوانه است
حال که سخن نمی گویم می گویند عاشق است







نوشته شده توسط عاشق مسکین در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 ساعت 22:42 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

چقدر سخته
نميدوني چقدر سخته گل آرزوهات را در باغچه ديگري ببيني
و هزار بار خودتو بکشي و آروم آروم بگي گل من باغچه نو مبارک
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY